تبليغاتX
خراب رفیق

خراب رفیق

دلايل قوي بايد و معنوي نه رگهاي گردن به حجت قوي

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 13:57 توسط شهاب |


در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود،
پسر10 ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد
و پشت ميزى نشست.
خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: 50 سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد ،
تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد .
بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها
پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى
منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند،
با بي‌حوصلگى گفت : 35 سنت
پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

براى من يک بستنى بياوريد
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب
را نيز روى ميز گذاشت و رفت.
پسر بستنى را تمام کرد،
صورت‌حساب را برداشت
و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت،
گريه‌اش گرفت.
پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى،
15 سنت براى او انعام گذاشته بود

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 12:0 توسط شهاب |



 گر بر سر نفس خود اميري مردي

 ور بر دگري خرده نگيري مردی
  
 مردي نبود فتاده را پاي زدن                                        
  
  گر دست فتاده ای بگیری مردی    

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 14:41 توسط شهاب |


از تن بي سر چه ترساني مرا
من قلندر زاده ام داد از فراق
-------------------------------------------------
در نگاه کساني که پرواز را نمي فهمند
هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد
-------------------------------------------------
وقتي برگ هاي پاييز را زير پات له ميکني يادت باشه
که روزي نفس را به ما هديه ميکردند
-------------------------------------------------
اغلب فکر مي کنيم چون خيلي گرفتاريم به خدا نميرسيم
 اما واقعيت اين است که چون به خدا نميرسيم خيلي گرفتاريم
--------------------------------------------------
هيچوقت مغرور نشو .برگ ها زماني ميريزند که فکر مي کنند طلا شده اند
-------------------------------------------------
شکر نعمت نعمتت افزون کند
کفر نعمت از کفت بيرون کند
------------------------------------------------
بهاي دوست نه از زيبايي اوست نه از دارايي اوست
بلکه تنها به وفاداري اوست
-------------------------------------------------
هرکه منظور خود از غير خدا مي طلبد
او گداييست که حاجت ز گدا مي طلبد

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387 14:50 توسط شهاب |


اگر كوه ها به لرزه درآمدند، تو پابرجا و استوار باش . ( امام علی (ع))
--------------------------------------------------------------------------
 هر که بر مرکب باطل سوار شود ،
آن مرکب او را در سرزمين پشيماني پياده خواهد کرد
---------------------------------------------------------------------------
پرسیدم دوست بهتر است یا برادر ؟ گفت دوست برادری است
که انسان مطابق میل خود انتخاب می کند
---------------------------------------------------------------------------
بعضی صلیب را روی گور خود می گذارند و برخی آنرا لنگر کشتی می سازند
-----------------------------------------------------------------------------
خوشبختی میان خانه ی شماست، بیهوده آن را در میان باغ دیگران می جویید
----------------------------------------------------------------------------
با گریه به دنیا می آیی اما چنان زندگی کن که با خنده از دنیا بروی
----------------------------------------------------------------------------
خوشبختی پروانه است. اگر او را دنبال کنید از شما می گریزد
ولی اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 0:6 توسط شهاب |


نه از آشنایان وفا دیده ام
نه در باده نوشان صفا دیده ام
ز نامردمیها نر نجد دلم
که از چشم خود هم خطا دیده ام
--------------------------------------------------
ای بشر آیا پنداری که دنیا مال توست
ورنه پنداری همه ساعت اجل دنبال توست
هر چه خوردی مال مورو هر چه بردی مال گور
هر چه مانده مال وارث هر چه کردی مال توست
---------------------------------------------------
هرگاه انگشت اشاره ات را به نشانه اتهام رو به سوی کسی دراز کردی

حواست باشد که سه انگشت دیگرت رو به سوی خود توست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 9:25 توسط شهاب |


دو چيز را هيچ وقت فراموش نکن
خدا و مرگ را

دو چيز را هميشه فراموش کن
به کسي که خوبي کردي وکسي که به تو بدي کرد

--------------------------------------------------------------

در مجلس وارد شدي زبان نگهدار
در سفره حاضر شدي شکم نگهدار
در خانه اي وارد شدي چشم نگهدار
در نماز ايستادي دل نگهدار
--------------------------------------------------------------


دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز عليه تو
روزي که با توست مغرور مباش
روزي که عليه توست صبور باش
--------------------------------------------------------------

به چشمانت بياموز هرکس ارزش ديدن ندارد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 18:58 توسط شهاب |


شما مي توانيد بانگ طبل را مهار کنيد و سيم هاي گيتار را باز کنيد ، ولي کداميک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟
--------------------------------------------
مال هم مايه سربلندي و آسايش است ، و هم سبب خواري و پريشاني . اگر به آيين خرد صرف شود آفريننده شادي و برآورنده نام نيک است ، اما اگر بنهند و نخورند يا چنانکه بايد بکار نبرند بهاي سنگ و گوهر شاهوار يکي است
--------------------------------------------
اگر اميدواري که رنجت بار نيکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپيچ
--------------------------------------------
بيدارترين ، هشيارترين ، و پسنديده ترين کسان ، داناي سالخورده اي باشد که دانش به تجربت آموخته است
---------------------------------------------
 به بسيار گفتن آبروي خود مبر
---------------------------------------------
اگر پرسند کيستي بايد هنرهاي خويش را بشماري
--------------------------------------------
در حق کسي که قدر نيکمردي نشناسد نيکي نشايد
---------------------------------------------
هفت چيز نشان بي خردي است : خشم آوردن بر بي گناه ، بخشش به ناسزاوار ، ناسپاسي به يزدان ، پراکندن راز ، دست زدن به کار ناسودمند ، اعتماد به مردمان نا استوار ، لجاج و ستيهندگي در درغگويي
---------------------------------------------
گرانبهاترين خلعت ايزدي خرد است . اگر زورمندي بي خرد باشد در حقيقت ناتوان و خوار و بي خريدار است
---------------------------------------------
مرگ نادان به از زندگي اوست
---------------------------------------------
خود را با هوس نزديک مکن که خرد از تو روي بر مي تابد
---------------------------------------------
براي آدمي دشمن دانا از دوست نادان بهتر است
---------------------------------------------
بخشنده نيکخوي آن کس است که به بخشش جانش را آراسته گرداند . دور از جوانمردي است که بخشنده بر آن کسي که چيزي به او داده يا خيري رسانده منت نهد
---------------------------------------------
در خوردن اندازه نگهدار که پر خوردن مايه زورمندي نيست
---------------------------------------------
آنکه پيروي  خرد است دل به هوس نمي سپارد
--------------------------------------------
آن کس که به آموختن کوشاتر و گوشش به دانش نيوشاتر است ، اميدوارترين کسان است
--------------------------------------------
کسي لياقت سرفرازي و سروري  را دارد که فروتن ، بخشنده باشد ، بکوشد ، بجويد ، با همراهان همدل در طلب دانش و تجربه سفر کند ، و هميشه با همه کس به مدارا و آهستگي رفتار نمايد 
--------------------------------------------


___________________________سخنان حکيمانه

پاتريک هانري : آيا زندگي آنقدر عزيز ، و صلح آنقدر شيرين است که به بهاي زنجير و اسارت خريداري شود ؟
ارد بزرگ : آن که برنامه ها را از پايان به آغاز مورد ارزيابي ( نقد) قرار مي دهد ، در حال سرپوش گذاردن بر روي چيزي است
---------------------------------------------
پل نرولا : دوست بجاي چتريست که بايد روزهاي باراني همراه شما باشد
--------------------------------------------
پول شرر : يگانه راه براي افزودن خوشبختي بر روي زمين آن است که تقسيمش کنيم
---------------------------------------------
اُرد بزرگ : آن که مي دزدد ، جز حق خويش چيزي نمي ستاند . اما اين ستاندن نفرين و خواري ابدي در پي دارد .. ..
---------------------------------------------
پورلي نيکولاس : ازدواج کتابي است که فصل اول آن به نظم است و بقيه فصول به نصر
---------------------------------------------
پرل پاک : انتخاب پدر و مادر در دست خود انسان نيست ، ولي انتخاب مادرشوهر و مادر زن دست خود انسان است
---------------------------------------------
اُرد بزرگ : آن که درست سخن نمي گويد داناترين هم که باشد باز از ديدگاه همگان بي سواد است ..

--------------------------------------------
 مرد را به قدرت بازويش امتحان کنيد نه به قول او
--------------------------------------------
سقراط : هر چه جست و جو کردم ، کسي را نيافتم که به ناداني خويش اعتراف کند ، پس من که خود مي دانم از همه نادان ترم ، داناترين مردمان هستم

---------------------------------------------

ارد بزرگ : اهل سياست پاسخگو هستند ! البته تنها به پرسشهايي که دوست دارند !!!.
---------------------------------------------
ارد بزرگ : آنچه رخ داده را بايد پذيرفت اما آنچه روي نداده را مي توان به ميل خويش ساخت

---------------------------------------------

ارسطو : انسان واقعي از نيکي کردن به ديگران خوشحال مي شود اما از اينکه ديگران به او نيکي کنند شرمنده مي شود زيرا آن نهايت بزرگواري و اين نهايت حقارت است و هيچ کس دوست ندارد حقير شود

---------------------------------------------

سقراط : با پدر و مادر چنان رفتار کن که از اولاد خود توقع داري

---------------------------------------------

ارد بزرگ : آدم هاي بزرگ به خوشي هاي کوتاه هنگام تن نمي دهند

---------------------------------------------

سقراط : فرق انسان با حيوان در کنترل هواي نفس و هوسهاست

---------------------------------------------

ارد بزرگ : زيبارويي که مي داند زيبايي ماندني نيست پرستيدني ست.

---------------------------------------------

سقراط : مرد عاقل کسي است که کم گويد و زياد شنود .

---------------------------------------------

ارد بزرگ : نماز عشق ترتيبي ندارد چرا که با نخستين سر بر خاک گذاردن ، ديگر برخواستني نيست

---------------------------------------------

سقراط : انتقام دليل سبکي عقل و پستي روح است
---------------------------------------------

ارد بزرگ : از سفر کرده ، ارزش سرزمين مادري را بپرس

---------------------------------------------
سقراط : نزديک ترين چيزها مرگ و دورترين چيزها آرزوهاست
--------------------------------------------

ارسطو : تجربه ميوه اي است که آن را نمي چينند مگر پس از گنديدن
---------------------------------------------

سقراط : بايد بخوري تا زنده باشي ، نه آنکه زنده باشي تا بخوري

---------------------------------------------

ارسطو : خردمند هر آنچه را که مي داند نمي گويد و هر آنچه را که بگويد مي داند
---------------------------------------------

سقراط : براي دوست خود يک دفعه تمام محبت خود را ظاهر مکن زيرا هر وقت اندکي تغييري مشاهده کرد تو را دشمن مي دارد .

---------------------------------------------

افلاطون : دانايان حرف مي زنند چون چيزي براي گفتن دارند . احمق ها حرف مي زنند چون بايد چيزي بگويند

---------------------------------------------

ارسطو : مزيت باسوادان بر بي سوادان همانند برتري زندگان بر مردگان است

---------------------------------------------

افلاطون : هرچيز را نگهبان بيشتر بود،استوارتر گردد ،مگر راز که نگهدار آن هرچند زياد باشد آشکارتر گردد
---------------------------------------------

سقراط : مرد کامل آن است که دشمنان از او در امان زيست کنند نه آن که دوستان از او هراسان باشند .
--------------------------------------------

افلاطون : روشن است کسي که تنها به ورزش بدني بپردازد وحشي و خشن مي شود و آن که به تربيت روحي قناعت کند بيش از اندازه نرم و ملايم مي گرد

---------------------------------------------

ارد بزرگ : باور بدبختي از خود بدبختي دردناکتر است .
--------------------------------------------

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 13:15 توسط شهاب |


                                                         چند حکایت
شيخ ما گفت كه وحى آمد به موسى عليه السلام كه بنى اسرائيل را بگوى كه بهترين كس را از ميان شما اختيار كنند. صد كس اختيار كردند. وحى آمد كه از اين صد كس بهترين اختيار كنند، ده كس اختيار كردند. وحى آمد كه از ده، سه اختيار كنند. سه اختيار كردند. وحى آمد كه از اين سه كس، بهترين اختيار كنند. يكى اختيار كردند. وحى آمد كه اين يگانه را بگوييد تا بدترين بنى‏اسرائيل را بيارد. او چهار روز مهلت‏خواست و گرد عالم مى‏گشت كه كسى طلب كند. روز چهارم به كويى فرو مى‏شد. مردى را ديد كه به فساد و ناشايستگى معروف بود و انواع فسق و فجور در او موجود، چنان كه انگشت‏نماى گشته بود. خواست كه او را ببرد، انديشه‏اى به دلش درآمد كه به ظاهر حكم نبايد كرد; روا بود كه او را قدرى و پايگاهى بود; به قول مردمان، خطى بر وى فرو نتوان كشيد و به اين‏كه مرا خلق اختيار كردند كه بهترين خلقى، غره نتوان گشت. چون هرچه كنم به گمان خواهد بود. اين گمان درحق خويش برم بهتر. دستار در گردن خويش انداخت و به نزد موسى عليه السلام آمد و گفت هرچند نگاه كردم هيچ كس را بدتر از خود نديدم . وحى آمد به موسى عليه السلام كه آن مرد بهترين ايشان است نه به آن كه طاعت او بيش است، بلكه به آن كه خويشتن را بدترين دانست
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شريك بن عبدالله نخعى از دانشمندان معروف اسلامى در قرن دوم بود، مهدى عباسى (سومين خليفه عباسى ) به علم و هوش شريك ، اطلاع داشت ، او را به حضور طلبيد و اصرار كرد كه منصب قضاوت را قبول كند، او كه مى دانست قضاوت در دستگاه طاغوتى عباسيان ، گناه بزرگ است ، قبول نكرد.
مهدى عباسى اصرار كرد كه او معلم فرزندانش گردد، او به شكلى از زير بار اين پيشنهاد نيز خارج شد و نپذيرفت .
تا اينكه روزى خليفه عباسى به وى گفت : ((من از تو سه توقع دارم كه بايد يكى از آنها را بپذيرى : 1- قضاوت 2- آموزگارى 3- امروز مهمان من باشى و بر سر سفره ام بنشينى )).
شريك ، تاءملى كرد و سپس گفت : اكنون كه به انتخاب يكى از اين سه كار مجبور هستم ترجيح مى دهم كه مورد سوم (مهمانى ) را بپذيرم .
خليفه قبول كرد و به آشپز خود، دستور داد: لذيذترين غذاها را آماده نمايد و از شريك ، به بهترين وضع ممكن پذيرائى نمايد.
پس از آماده شدن غذا، شريك كه آن روز از آن غذاهاى لذيذ و گوناگون نخورده بود، با حرص و ولع از آنها خورد، در همين حال يكى از نزديكان خليفه به خليفه گفت : ((همين روزها، شريك ، هم منصب قضاوت را مى پذيرد و هم منصب آموزگارى فرزندان شما را، و اتفاقاً همين طور هم شد و او عهده دار هر دو مقام گرديد)).
از طرف دستگاه عباسى ، حقوق و ماهيانه مناسبى برايش معين كردند، روزى شريك با متصدى پرداخت حقوق ، حرفش شد.
متصدى به او گفت : ((مگر گندم به ما فروخته اى كه اين همه توقع دارى ؟)).
شريك ، جواب داد: ((چيزى بهتر از گندم به شما فروخته ام ، من دينم را به شما فروخته ام )).
آرى غذاى حرام و لقمه ناپاك ، آنچنان قلب او را تيره و تار كرد، كه او به راحتى جزء درباريان دستگاه ظلمه گرديد، و به اين ترتيب انسان خوبى بر اثر غذاى آلوده ، منحرف و عاقبت به شر شد

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر مى كرد او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه مى گفت حضرت صادق عليه السلام مطالبى ميگويد كه من آنها را نمى پسندم اول آنكه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتيكه شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است بواسطه آتش ‍ عذاب شود دوم آنكه خدا را نمى توان ديد و حال اينكه خداوند موجود است و چيزيكه هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود سوم آنكه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتيكه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان بهلول همينكه اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و بسوى ابوحنيفه پرت كرده و گريخت اتفاقا كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پيشانيش را كوفته و آزرده نمود ابوحنيفه و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پيش خليفه بردند بهلول پرسيد از طرف من بشما چه ستمى شده است ؟ ابوحنيفه گفت كلوخى كه پرت كردى سرم را آزرده است بهلول پرسيد آيا ميتوانى آن درد را نشان بدهى ابوحنيفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقيقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آيا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل ديدن است و از نظر ديگر مگر تو از خاك آفريده نشده اى و عقيده ندارى كه هيچ چيز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد آن كلوخ هم از خاك بود پس بنا بعقيده تو من ترا نيازرده ام از اينها گذشته مگر تو در مسجد نميگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقيقت فاعل خداوند است و بنده را تقصير نيست پس از اين كلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصيرى نيست .
ابوحنيفه فهميد كه بهلول با يك كلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش كرد در اين هنگام هارون الرشيد خنديد و او را مرخص نمود.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مالك اشتر كه از امراء ارتش اسلام و فرمانده سپاه على (ع ) بود روزى از بازار كوفه عبور ميكرد. پيراهن كرباسى در برو عمامه اى از كرباس بر سر داشت . يك فرد عادى و بى ادب كه او را نمى شناخت با مشاهده آن لباس كم ارزش ، مالك را حقير و خوار شمرد و از روى اهانت پاره كلوخى را به وى زد. مالك اشتر اين عمل موهن را ناديده گرفت و بدون خشم و ناراحتى ، راه خود را ادامه داد. بعضى كه ناظر جريان بودند به آن مرد گفتند واى بر تو، آيا دانستى چه كسى را مورد اهانت قرار دادى ؟ جواب داد: نه . گفتند اين مالك اشتر دوست صميمى على عليه السلام است . مرد از شنيدن نام مالك بخود لرزيد و از كرده خويش سخت پشيمان شد، نميدانست چه كند. قدرى فكر كرد، سرانجام تصميم گرفت هر چه زودتر خود را بمالك برساند و از وى عذر بخواهد، شايد بدين وسيله عمل نارواى خويش را جبران كند و از خطر مجازات رهائى يابد. در مسيرى كه مالك رفته بود براه افتاد تا او را در مسجد بحال نماز يافت . صبر كرد تا نمازش تمام شد، خود را روى پاهاى مالك افكند و آنها را مى بوسيد. مالك سؤ ال كرد اين چه كار است كه مى كنى ؟ جواب داد از عمل بدى كه كرده ام پوزش مى خواهم .
فقال لاباءس عليك فوالله مادخلت المسجد الا لاستغفرون لك .مالك با گشاده روئى و محبت به وى فرمود: خوف و هراسى نداشته باش . بخدا قسم بمسجد نيامدم مگر آنكه از پيشگاه الهى براى تو طلب آمرزش ‍ نمايم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پيراهن پيغمبر(ص ) كهنه شده بود شخصى دوازده درهم بايشان هديه كرد، آنجناب پول را به على عليه السلام دادند تا از بازار پيراهنى بخرد، اميرالمؤ منين عليه السلام جامه اى بهمان مبلغ خريد وقتيكه خدمت پيغمبر (ص ) آورد، فرمودند اين جامه پربهاست پيراهنى پست تر از اين مرا بهتر است ، آيا گمان دارى كه صاحب جامه پس بگيرد؟ عرضكرد نميدانم فرمود به او رجوع كن شايد راضى شود.
على عليه السلام پيش آنمرد رفت و گفت پيغمبر(ص ) ميفرمايد اين پيراهن براى من پربها است و جامه اى ارزان تر از اين مى خواهم ، صاحب جامه راضى شد و دوازده درهم را رد كرد. فرمود وقتى پول را آوردم حضرت با من ببازار آمد تا پيراهنى بگيرد. در بين راه بكنيزى برخورد كه در گوشه اى نشسته بود و گريه مى كرد، جلو رفته و سبب گريه اش را پرسيد. گفت يا رسول الله مرا براى خريدارى ببازار فرستادند و چهار درهم همراه داشتم ، آن پول را گم كرده ام . پيغبر(ص ) چهار درهم از پول جامه را به او داد و پيراهنى نيز بچهار درهم خريدارى كرد در بازگشت مرد مستمندى از ايشان تقاضاى لباس كرد همان پيراهن را باو دادند، باز ببازار برگشته و با چهار درهم باقيمانده پيراهن ديگرى خريدند وقتى كه بحمل كنيز رسيد او را هنوز گريان مشاهده كرد، پيش رفته فرمود ديگر براى چه گريه مى كنى ؟ گفت دير شده مى ترسم مرا بيازارند، فرمود تو جلو برو ما را بخانه راهنمائى كن همينكه بدر خانه رسيدند. بصاحب خانه سلام كردند، ولى آنها تا مرتبه سوم جواب ندادند. پيغمبر(ص ) از جواب ندادن سؤ ال نمود صاحب خانه عرضكرد خواستيم سلام شما بر ما زياد شود تا باعث زيادى نعمت و سلامتى گردد، حضرت داستان كنيز را شرح داده و تقاضاى بخشش او را كردند. صاحب كنيز گفت چون شما تشريف آورديد او را آزاد كردم آنگاه پيغمبر(ص ) فرمود دوازده درهمى نديدم كه اينقدر خير و بركت داشته باشد دو نفر برهنه را پوشانيد و كنيزى را آزاد كرد

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حذيفه عدوى از اصحاب رسول الله (ص ) گويد كه در جنگ تبوك ، گروه بسيارى از مسلمانان شهيد شدند . من آب برگرفتم و پسر عموى خويش را مى جستم . وى را در حالى يافتم كه جز نفسى براى او باقى نمانده بود. گفتم : آب خواهى ؟ گفت : خواهم . در همان حال يكى ديگر گفت : آه از تشنگى . پسرعمويم به او اشارت كرد؛ يعنى آب را نزد او ببر . آن جا بردم . هنوز آب را به لب هاى او نرسانده بودم كه آهى ديگر شنيدم . صداى هشام بن عاص ‍ بود. او نيز در حال جان دادن بود . آب را به لب هاى هشام نزديك كردم ؛ همان دم مرد و از آب نتوانست كه نوشد . بازگشتم تا آب را به دومى دهم . او را نيز مرده يافتم . به سوى پسرعمويم شتافتم ؛ او نيز جان به حق تسليم كرده بود . در حيرت شدم از اين همه ايثار و كرامت كه آنان را بود

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
         از فرمایشات حضرت علی (ع)


  بزرگترين گناه ترس است  
  بزرگترين تفريح  كار است  
  بزرگترين بلا   نوميدي است  
  بزرگترين شجاعت  صبر است  
  بزرگترين استاد   تجربه است  
  بزرگترين اسرار    مرگ است  
  بزرگترين افتخار   ايمان است  
  بزرگترين سود     فرزند نيك است  
  بزرگترين هديه   گذشت است  
  بزرگترين سرمايه    اعتماد به نفس است  
  آنچه بر قضا وقدر فايق آيد    صبر است  
  آنچه آدمي را صيقل دهد  كار است  
  آنچه كه كهنه اش بهتر است  دوست است  
  آنچه كه از علم بهتر است   تجربه است  
  آنچه براي مرد ننگ است    غصه است  
  آنچه بيش از مرگ آدمي راميكشد  نوميدي است  
  آنچه هرقدر دراز باشد كوتاه است   عمر است  
  آنچه كه كمش زياد است دشمن است  
  آنچه كه زيادش هم كم است  ايمان وجوانمردي است  
  ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ 

افتادگی اموز اگر طالب فیضی      هرگز نخورد اب زمینی که بلند است (پوریای ولی)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 16:14 توسط شهاب |


روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته    
و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود 
روي تابلو خوانده مي شد: من کور هستم لطفا کمک کنيد
. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت
نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. ا
و چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد
تابلوي او را برداشت آن را برگرداند
و اعلان ديگري روي آن نوشت
 و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت
و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از اسکناس شده است
مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت
و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد،
 که بر روي آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:
 چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم
و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
 مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم!!!

 

وقتي کارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد
خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.

حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است…

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 8:53 توسط شهاب |



           <<    چند پند    >>     
            

 آنچه كه هستي هديه خداوند است به تو 
و آنچه خواهي شد هديه تو به خداوند است....پس بي نظير باش

 كسي رو براي دوستي انتخاب كني كه دلش اونقدر بزرگ باشه
که برای دوستی با او نخواهی خودت را کوچک کنی

 دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل


 تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم


  صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي هيچ گاه با ياس و درماندگي رو به رو نخواهد شد


  اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد


  اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟


 خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد
 

 هيچ يك از تمايلات نفس انساني خطرناكتر از تمايل به تنبلي نيست
 

 انديشيدن تا زماني كه با عمل همراه نباشد , خلاقانه نيست


 بزرگترين اشتباهي كه كسي مرتكب مي شود
 اين است كه دائم از اشتباه كردن بترسد


 هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد
 لذت تلاش و پيروزي بيشتر است


  يكي از راههاي خوشبختي اين است كه نسبت به كوچكترين نعمت ها شكرگزار باشيم


  يك انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده


 شما هماني هستيد كه فكر مي كنيد


  اگر باور داشته باشي كه مي تواني , حتما مي تواني


  يك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را مي سازد
, نه اينكه در انتظار آنها بنشيند


 شجاعت داشته باش تا با حقيقت رو به رو شوي


حضرت علي (ع) : از دوستي با نادان خودداري كن


 براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد
 

كسي كه در بهار چيزي نكارد در پاييز چيزي درو نخواهد كرد


تجربه را بر روي رختخواب نرم معطر و متکاي پر قو نمي توان بدست آورد 


آدمي شاگردي است که درد و اندوه او را تعليم مي دهد
و هيچکس بدون احساس اين معلم قادر به شناسايي خود نيست  


خدا به انسان دو چشم ولي يك زبان عطا كرده است,
 تا دو  برابر آنچه را كه ميگويد به چشم ببيند

 

اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد،
به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد


اراده از آن مرد کور نيرومندي است که بر دوش خود مرد شل بينايي را مي برد تا او را رهبري کند


مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بكوش
زيرا آن شادي كه ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد


دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر مي شود


مستمند کسي است ، که دشواري و سختي نديده باشد


آنکس که نتواند در جمع  شادي و نشاط ديگران به صورت يکي از افراد در آيد
، يا مغرور است يا رياکار و يا در قيد تشريفات


كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند


آنقدر شكست مي‌خورم تا راه شكست دادن را بياموزم


پيروزي آن نيست كه هرگز زمين نخوري، آنستكه بعداز هر زمين خوردني برخيزي


مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني


شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد،
 اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد


با زني ازدواج کنيد که اگر مرد مي بود بهترين دوست شما مي شد


تولد چيزي غير از آغاز مرگ نيست


بزرگترين بدبختي آن است که طاقت کشيدن بار بدبختي را نداشته باشيم


افراد دانا کوشش دارند خود را همرنگ محيط سازند ولي اشخاص ديوانه سعي مي کنند
محيط را به رنگ خود درآورند ، به همين جهت تحولات و ترقيات اجتماع به دست ديوانگان بوده است     


هنگامي که همه مانند يکديگر مي انديشند، در واقع کسي نمي انديشد


سعادت را بايد در بين راه پيدا کرد نه انتهاي جاده ، چون در آنجا سفر به پايان رسيده و ديگر دير شده است
 وقت براي سعادتمند بودن امروز است نه فردا


دنيا آن قدر وسيع است که براي همه ي مخلوقات جايي هست،
 پس به جاي اينکه جاي کسي را بگيريد تلاش کنيد جاي واقعي خود را بيابيد

 

با سنگهايي که در سر راهت ميگذارند هم ميتواني چيز قشنگي براي خود بسازي


پند آموز است ماجراي مردي که زمين را مي کاويد
!تا ريشه هاي بي ثمر را از اعماق زمين بيرون کشد ، اما ناگاه گنجي بزرگ يافت

 

به من بگو قبل از آمدن به اين دنيا كجا بودي ، تا بگويم بعد از مرگ كجا ميروي


بدترين و خطرناكترين كلمات اينست: «همه اين جورند»

 

آنان كه نمي توانند خود را اداره كنند ‌ناچار از اطاعت ديگرانند


اگر خواهان تماشاي ستاره‌ها هستي، تاريکي شرط ضروري ديدن آن‌هاست


براي هدايت مردم پشت سرشان حركت كن

 

با مشکلات مي جنگيم که به آسايش برسيم ، وقتي به آسايش رسيديم آسايش را غير قابل تحمل مي دانيم


انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ي شلوارش بيشتر مي شود


بشر به خوشبختي خيلي زود عادت مي کند و چون خيلي زود عادت مي کند خيلي زود هم فراموش مي کند که
خوشبخت است

 

آدم شجاع يکبار مي ميرد ولي ترسو هزار بار

 

يا چنان نماي که هستي ، يا چنان باش که مي نمايي

 

سخاوت در زياد دادن نيست، در به موقع دادن است


جواني صندوق در بسته اي است که فقط پيران مي دانند درون آن چيست


آنکه مي دزدد ، جز حق خويش چيزي نمي ستاند
اما اين ستاندن نفرين و خواري ابدي در پي دارد

 

اختراع پول ، قاتل خوشبختي بشر شد


بهترين درمان براي قلوب شکسته اين است که دوباره بشکند


افتادن در گل و لاي ننگ نيست. ننگ در اين است كه آنجا بماني


چه بسيار گردن کشاني که به آني دچار  زبوني شدند


کسي که به کسي حسد مي ورزد، دليل بر آن است که به برتري او اعتراف کرده است


تنها زندگي كردن ،بهتر از رفاقت با نارفيقان است


عشق مانند ساعت شني همان طور که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند


براي رسيدن به هدف و مقصود بهترين راه آن است که
از راه راست رو نگر داند و از گناه بپرهيزد ، بي گمان آرام ، و کام و نام نصيبش مي شود


آرزو دارم روزي اين حقيقت به واقعيت مبدل شود كه همه انسان‌ها برابرند


خوشبختي توپي است که وقتي مي غلتد به دنبالش مي رويم و وقتي توقف مي کند به آن لگد مي زنيم


هرگز نمى خواهم به واسطه محدوديت هايم، محدود شوم


اسرار شخص ، مانند زندانياني است که چون رها شوند تسلط بر آنها غير ممکن است


 انسان همان چيزي است که باور دارد


اگر مي خواهي خوب باشي بايد اول معتقد باشي که بد هستي

 

آدم درستكار به خاطر يك قطعه استخوان خود را به سگ تبديل نميكند


آدمي ساخته ي افكار خويش است فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است

 

انسان از پيروي چيزي ياد نميگيرد ولي از شكست خيلي چيزها فرا مي گيرد


برای پیشرفت سه چیز لازم است: اول پشتکار، دوم پشت کار، سوم پشت کار


آنکه تخم بدی را می فشاند ، بدون شک همۀ محصول آن را درو می کند


تا بدبختی را نشناسیم هیچوقت راه بدست آوردن و نگه داشتن خوشبختی را یاد نمی گیریم


بهتره غرورت رو به خاطر كسي كه دوست داري از دست بدي
تا اينكه به خاطر غرور، كسي را كه دوست داري از دست بدي


به راحتي مي توان دوست داشتن را به زبان آورد
ولي به سختي مي شود آن را نشان داد


روياهاي كوچك را آرزو نكن چون قدرتي براي تكان دادن قلب انسانها ندارد>>> گوته

در طوفان غم ودریای رنج با خدا بودن بهتر از نا خدا بودنه


هیچ چیز عوض نمی شود ! شما دیدتان را عوض کنید رمز کار این است


اگر به قلبت گوش کنی و مغزت را به کار اندازی، هیچ وقت اشتباه نمی کنی


تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجار همیشگی است


هر جا كه زميني را بكاوي گنجي خواهي يافت اما بايد با ايمان يك دهقان زمين را بكاوي


كسي كه بر نفس خود غلبه نكرد بر هيچ چيز غالب نخواهد شد


انقدر به تاريكي لعنت نفرستيد يك شمع روشن كنيد


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان
اما به قدر فهم تو کوچک مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود
يتيمان را پدر مي شود و مادر
محتاجان برادري را برادر مي شود
عقيمان را طفل مي شود
نااميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريکي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشير مي شود
پيران را عصا مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها ...
چنين کنيد تا ببينيد چگونه
بر سفره شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند
در دکان شما کفه هاي ترازويتان را ميزان مي کند
و در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند
 
مگر از زندگي چه مي خواهيد که در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 11:48 توسط شهاب |


جهان خوان و خلایق میهمان بی
گل امروز مو فردا خزان بی
سیه چالی که نامش را نهند گور
 بما واجن که اینت خانمان بی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محبت آتشی در جانم افروخت
که تا دامان محشر بایدم سوخت
عجب پیراهنی بهرم بریدی
 که خیاط اجل میبایدش دوخت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قلم بتراشم از هر استخوانم
 مرکب گیرم از خون رگانم
بگیرم کاغذی از پرده‌ی دل
 نویسم بهر یار مهربانم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عزیزان از غم و درد جدایی
به چشمانم نمانده روشنائی
بدرد غربت و هجرم گرفتار
نه یار و همدمی نه آشنائی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای آن روزی که قاضی مان خدا بی
به میزان و صراطم ماجرا بی
بنوبت میروند پیر و جوانان
وای آنساعت که نوبت زان ما بی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلا اصلا نترسی از ره دور
 دلا اصلا نترسی از ته گور
دلا اصلا نمیترسی که روزی
 شوی بنگاه مار و لانه‌ی مور
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر شیری اگر ببری اگر کور
 سرانجامت بود جا در ته گور
تنت در خاک باشد سفره گستر
بگردش موش و مار و عقرب و مور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جره بازی بدم رفتم به نخجیر
 سبک دستی بزد بر بال من تیر
برو غافل مچر در کوهساران
هران غافل چرد غافل خورد تیر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ
اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند
در آخر خاک راهی عاقبت هیچ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر آنکس عاشق است از جان نترسد
  یقین از بند و از زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه
 که گرگ از هی هی چوپان نترسد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی
دلش از درد دنیا ریشتر بی
اگر بر سر نهی چون خسروان تاج
به شیرین جانت آخر نیشتر بی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قبرستان گذر کردم کم وبیش
بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بیکفن در خاک رفته
 نه دولتمند برده یک کفن بیش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدای چاوشان مردن آیو
 بگوش آوازه‌ی جان کندن آیو
رفیقان میروند نوبت به نوبت
وای آن ساعت که نوبت وامن آیو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر شیری اگر میری اگر مور
  گذر باید کنی آخر لب گور
دلا رحمی بجان خویشتن کن
 که مورانت نهند خوان و کنند سور

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درخت غم بجانم کرده ریشه
 بدرگاه خدا نالم همیشه
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
اجل سنگست و آدم مثل شیشه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی برزیگرک نالان درین دشت
 بخون دیدگان آلاله می‌کشت
همی کشت و همی گفت ای دریغا
بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عزیزا کاسه‌ی چشمم سرایت
میان هردو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
 نشنید خار مژگانم بپایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیا تا دست ازین عالم بداریم
 بیا تا پای دل از گل برآریم
بیا تا بردباری پیشه سازیم
بیا تا تخم نیکوئی بکاریم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غم عالم نصیب جان ما بی
بدور ما فراغت کیمیا بی
رسد آخر بدرمان درد هرکس
دل ما بی که دردش بیدوا بی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلا خوبان دل خونین پسندند
دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست
 گروهی آن گروهی این پسندند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی درد و یکی درمان پسندد
یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
 نشان روی زیبای ته وینم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گر همچو من افتاده اين دام شوي
اي بس كه خراب باده و جام شوي
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم
با ما منشين اگر نه بد نام   شوي

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خويش مي‌باخت مرا 
 چون من همه او شدم بينداخت مرا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


در پيش تو عشق مشق غيرت مي کرد

غيرت به شجاعتت حسادت مي کرد

آن روز خدا به کربلا آمده بود

با دست بريده ي تو بيعت مي کرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


داني که چرا خانه کعبه شد سيه پوش؟
زيراکه خداوند عزادار حسين است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داني زه چه رو چوب شود قسمت آتش؟  
 بي حرمتي اش بر لب و دندان حسين است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داني که چرا آب فرات است گل آلود؟      
شرمندگي اش از لب عطشان حسين است   

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 0:0 توسط شهاب |


 

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن ادمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخورده ست ترا  
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد

____________________________________

من حاصل عمر خود ندانم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک هم دم با وفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم

_____________________________________


ویرانگری عشق به من آباد است
بی آه من آشیان غم بر باد است
من بی تو سکوت میکنم حرفی نیست
اما چه کنم سکوت من فریاد است

______________________________________

 از پنجره ها شکسته اش من هستم

        از این همه چشم٬ بسته اش من هستم

        هر جا که دو تا پرنده عاشق شده اند

        آن غرق به خون نشسته اش٬ من هستم
_______________________________________

      هر   بار   نوشته ای  و  پاکش   کردی

        تا   اینکه  سرانجام   هلاکش  کردی

         آن   روز  جنازه   خودت  را  ای  مرد

         بردی و به دست خویش خاکش کردی

_________________________________________

   غم نیست که کوه بر سرش ریخته است

           دریاست که در چشم ترش ریخته است

           این    مرد   بلا کشیده   از   اول   عمر

           هر خشت  نهاده آ خرش  ریخته  است
__________________________________________

      آتش نشده به دود بر خواهم گشت

                  به آنکه مرا سرود بر خواهم گشت

                  آن  روز  که  آمدم  به  سمتت دنیا

                  می دانستم که زود بر خواهم گشت

 

__________________________________________

 

                خوب است که می ماند و بد می خشکد

             رودی   که   به  دریا   نرسد   می خشکد

              یک     بار   نشسته ای    ببینی   وقتی

              قلبی  که  شکست  چه  می شود ...

__________________________________________

     در  آینه  رو  به روی  تو  خواهم  مرد

            در هر قدمی به سوی تو خواهم مرد

             از     اول   عمر   خوب   می دانستم

             یک   روز   در  آرزوی  تو  خواهم  مرد

 

________________________________________
تا بشکند امروز طلسمم٬ برخیز

تا غصه جدا شود از اسمم برخیز

 

این جسم ندارد آرزویی جز خاک

ای روح ! به احترام جسمم برخیز!

 

________________________________________

شد قطع دو دست نازنینت عباس!

جز عشق مگر چه بود دینت عباس؟

در یاوری عشق برون آمده بود

دستان خدا از آستینت عباس!

_______________________________________


با کیست خطاب این سخن های درشت
با مادر تاریخ؟ خدا ؟ یا زرتشت؟
بیهوده مپرسید که ز کیست
بیداد شما ادمیان ما را کشت


_______________________________________

 

ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟
هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا می آیی

_______________________________________

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش***بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر >>>> مولانا

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 0:27 توسط شهاب |


افسوس که نام جوانی طی شد
و ان تازه بهار زندگانی طی شد
حالی که ورا نام جوانی گفتند
معلوم نشد که او کی امد کی شد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 22:7 توسط شهاب |



ای دل چو زمانه می کند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین وخوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بر دمت از خاکت

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 22:7 توسط شهاب |



امروز ترا دسترس فردا نیست 
و اندیشه فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 22:6 توسط شهاب |


 


قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در یقین
میترسم از ان که بانگ اید روزی
کای بیخبران راه نه انست و نه این

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 22:6 توسط شهاب |



از درد سخن گفتن واز درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی است

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 22:5 توسط شهاب |



وان پیر لاشه که سپردند زیر خاک
خاکش چنان بخورد کز او استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر
گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند    
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 22:5 توسط شهاب |


زندگی صحنه ی یکتا هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 22:4 توسط شهاب |


 

سعی کن خورشید باشی
که اگر خواستی نتابی
نتوانی

____________________________

ای کاش عظمت در نگاه تو باشد
نه در آن چیزی که به آن می نگری 
_____________________________
ما لحظات را گذراندیم تا به خوش بختی برسیم
اما نمیدانستیم خوشبختی همان لحظاتی بود که گذشت

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 22:4 توسط شهاب |


دروغی مصلحت امیز به از راستی فتنه انگیز

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 17:15 توسط شهاب |


هر کس با لا رفتن از کوها را دوست نداشته باشد تا ابد در بین گودال ها زندگی خواهد کرد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 17:14 توسط شهاب |


در عرض یک دقیقه میشه یه نفر را خرد کرد
در یک سا عت میشه یکی را دوست داشت
در یک روز میشه عاشق شد
ولی یه عمر طول می کشه تا کسی را فراموش کرد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 16:58 توسط شهاب |


من نمی دانم که چرا می گویند 
اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی
کرکس نیست  گل شبدر چه کم از لاله ی
قرمز دارد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 16:57 توسط شهاب |


پیادگان جگر خسته رنج بادیه دانند 
  تو خستگی چه شناسی که بر فراز سمندی

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 16:56 توسط شهاب |


ای دیده اگر کور نی گور ببین
                      وین علم پر فتنه و شور ببین
شاهان و سران وسروران زیر گلند
                     روهای چومه در دهن مور ببین

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 16:50 توسط شهاب |


ای دل تو به ادراک معما نرسی 
                          در نکته زیرکان دانا نرسی
اینجا به می و جام بهشتی بساز
                         که انجا بهشت است رسی یا نرسی

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 16:50 توسط شهاب |


هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
  یعنی که نمودند در اینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 16:43 توسط شهاب |


اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!

اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 16:31 توسط شهاب |


DESIGN BY :MINOS X

سفینه دل نشسته در گل
چراغ ساحل نمی درخشد
در این سیاهی سپیده ای کو
که چشم حسرت در او نشانم


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

شهریور 1388

مرداد 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
بهمن 1386



پيوندها

شب زخمی
امید
بزرگان چه گفته اند ؟
امام علی
تنها ستاره دلها


    تعداد بازديدها: